الفيض الكاشاني
50
عرفان مثنوى ( فارسى )
گوش اگر بدهد به پندش جان فيض * فيضها بستاند از سلطان فيض رزقنا اللّه الانتفاع به * و الاطلاع على اسراره جوشش عشق بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جداييها شكايت مىكند كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند هركسى كو دور ماند از اصل خويش * بازجويد روزگار وصل خويش سينه خواهم شرحهشرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق من به هر جمعيّتى نالان شدم * جفت بدحالان و خوشحالان شدم هركسى از ظنّ خود شد يار من * از درون من نجست اسرار من سر من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست تن ز جان و جان ز تن مستور نيست * ليك كس را ديد جان دستور نيست آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هركه اين آتش ندارد نيست باد آتش عشق است كاندر نى فتاد * جوشش عشق است كاندر مىفتاد نى حريف هركه از يارى بريد * پردههايش پردههاى ما دريد نى حديث راه پرخون مىكند * قصّههاى عشق مجنون مىكند همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد * همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد ؟ محرم اين هوش جز بىهوش نيست * مرزبان را مشترى جز گوش نيست بند بگسل باش آزاد اى پسر * چند باشى بند سيم و بند زر گر بريزى بحر را در كوزهء * چند گنجد قسمت يكروزهء كوزهء چشم حريصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پردر نشد هركه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و جمله عيبى پاك شد شاد باش اى عشق خوشسوداى ما * اى طبيب جمله علّتهاى ما